فروشگاه اینترنتی دانش لند | خرید کتاب کمک درسی | خرید بازی فکری | خرید کتاب کودک و نوجوان

فروشگاه اینترنتی daneshland.com

پیشنهاد ویژه
302/98

آشنایی مقدماتی با علم فلسفه

خلاصه:

فلسفه یا خِرَددوستی (Philosophy) دانشی است که به تفکر درباره مسائل بنیادین و اساسی که در جهان و زندگی با آن ها روبرو هستیم مانند هستی، واقعیت، آگاهی، ارزش، خِرَد، ذهن و زبان می پردازد. نخستین بار فیثاغورس این واژه را به کار برده است.

تخفیف کتاب ویژه مدارس | کتاب اهدایی مدارس | اهدای کتاب به دبیران | ارسال رایگان کتاب برای مدارسکتاب های مرور و جمع بندیمشاوره کنکورکتاب های ویژه شب امتحانانواع اسباب بازی و بازی فکریکتاب های کمک درسیکتاب های دبستان و ابتداییکتاب های ویژه کنکور رشته هنرکتاب هاب کنکور کارشناسی
فلسفه آن علمی است که درباره کلی  ترین مسائل هستی، که مربوط به هیچ موضوع خاصی نیست و به همه موضوعات هم مربوط است، بحث می کند و همه هستی را به عنوان یک موضوع در نظر می گیرد و درباره آن بحث می کند. موجود به عنوان خودش و فارغ از هرگونه قید و شرط موضوع فلسفه است. کاربرد فلسفه شناخت موجودات است؛ یعنی انسان به وسیله دانش فلسفه می تواند موجود حقیقی را از موجودات خیالی و توهمی متمایز کند.
 
 
تعاریف فلسفه از نگاه فیلسوفان بزرگ
افلاطون: فلسفه لذتی گرامی است؛ خاستگاه فلسفه، شگفتی در برابر جهان است.
 ارسطو: فلسفه علم به موجودات است از آن سو که وجود دارند.
ویتگنشتاین: فلسفه نبردی است علیه ذهن افسون زده شده، توسط زبان.
کانت: فلسفه شناسایی عقلانی است که از راه مفاهیم حاصل شده باشد.
فیشته: فلسفه علمِ علم یا علم معرفت است.
یوهان فریدریش هربارت: فلسفه تحلیلِ معانی عقلی است.
ابن سینا: فلسفه؛ آگاهی بر حقایق تمام اشیا است؛ به قدری که برای انسان ممکن است بر آن ها آگاهی یابد.
سیسرون: فلسفه عبارت است از علم پیدا کردن به شریف ترین امور و توانایی استفاده از آن به هر وسیله ای که ممکن شود.
ملاصدرا: فلسفه استکمال نفس انسان، از طریق معرفت یافتن به حقایق موجودات است؛ همان گونه که در خارج هستند و نیز؛ حکم حقیقی به وجود آن ها با برهان و نه با ظن و گمان و تقلید، به قدر توانایی انسانی است.
هگل: فلسفه، بحث در امر مطلق است.
توماس هابز: فلسفه علم به روابط علت و معلولی میان اشیاست.
وونت: کار اساسی فلسفه متحد ساختن تمام معرفت هایی است که از راه علوم مختلف به دست می آیند تا به این ترتیب مجموعه ای واحد و پیوسته ایجاد شود.
کریستیان وولف: فلسفه، علم به موجودات ممکن است؛ یعنی بر هر چه ممکن است، بالفعل حالت تحقق پیدا کند.
 
تفاوت فلسفه با دیگر راه ها
 پرداختن به مسائل، رویکرد نقادانه و سازمان یافته فلسفه و تکیه آن بر استدلال های عقلانی و منطقی است. با این اوصاف، اگرچه فلسفه پژوهشی تخصصی است و به فیلسوفان اختصاص دارد، اما ریشه اش در نیازهای مشترک مردمی است که هر چند فیلسوف نیستند اما به این نیازها آگاهند.
 
توصیف اجمالی فلسفه در اسلام
گرچه تعبیر علوم اسلامی در موارد مختلف مفهوم خاصی را از نظر گسترش یا محدودیت تداعی می کند، ولی هدف ما از علوم اسلامی دانش هایی است که به نوعی با اسلام و معارف اسلامی در ارتباط است یا در فرهنگ و تمدن اسلامی سابقه طولانی دارد و مسلمانان در ابداع یا شکوفای آن نقش مؤثری داشتند.
 
 

فلسفه در آغاز
فلسفه از نخستین روز پیدایش، به معنی عشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق می شد که در جستجوی دستیابی به حقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است یعنی زندگانی درست، بود.
فلسفه در آغاز، شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرن ها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف را جامع همه دانش ها می دانستند اما به تدریج دانش ها و علوم مختلف از آن جدا شدند.
در قدیم فلسفه که جامع تمام دانش ها بود، بر دو قسمت تقسیم می شد: فلسفه نظری و فلسفه عملی.
فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیات تقسیم می شد که به ترتیب، علم اعلی، علم وسط و علم اسفل (پایین تر) نامیده می شد.
فلسفه عملی نیز از سه بخش تشکیل می شد: اخلاق، تدبیر منزل و شهرداری (سیاست مُدُن). اولی در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود، دومی در رابطه با تدبیر امور خانواده و سومی کشورداری (تدبیر امور مملکت) بود.
برای درک موضوع فلسفه اولین گام مهم را ارسطو بیست وچهار قرن پیش برداشت. وی فلسفه را علم هر آنچه وجود دارد یا علم درباره وجود آنچه هست، یعنی جهان در مجموع خود تعریف کرد .
برای مکاتب آرمان گرا به طور کلی فلسفه عبارت بود از مطالعه قوانین شعور(آگاهی) و چگونگی روح و تحولات آن. بعضی از این مکاتب شعور را چیزی فرا انسانی می دانستند وچون در جستجوی رابطه آفریننده و آفریده بودند از موضوع فلسفه دور می شدند. برای برخی دیگر موضوع فلسفه به مسائل منطق یا اخلاق محدود می شد. در عصر ما که دوران زوال سرمایه داری است، اندیشه پردازان که دچار بحران فکری هستند پیش از تعیین موضوع فلسفه عاجز می مانند. عده ای به بهانه اصالت علوم مثبته (علوم مشخص) فلسفه را نفی می کنند و می گویند با مرزبندی ها ومشخص شدن علوم مثبته دیگر جایی و نقشی برای فلسفه باقی نمانده. برخی دیگر می گویند حداکثر کاری که برای فلسفه باقی مانده بحث های منطقی درباره جملات، زبان و ارزش محتوی آن است. بسیاری دیگر هم حاضر به بحث پیرامون مسائل هستی جهان خارجی و ماهیت واقعیت مادی و قوانین عام حرکت ومسائلی از این قبیل نیستند.
 
 
بنیان گذاران
این مسأله در دو بخش قابل طرح است:
مورخین فلسفه معتقدند که کهن ترین مجموعه های که جنبه فلسفی داشته یا جنبه فلسفی آن ها غالب بوده مربوط به حکمای یونان است که در حدود شش قرن قبل میلاد می زیستند. گرچه در عین حال به این نکته نیز باید توجه داشت همان حکمای یونانی از عقاید مذهبی و فرهنگ شرقی بسیار متأثر بودند.
در حوزه جهان اسلام، برخی از بزرگان با اشاره به این نکته که حیات تعقل مسلمین مقارن با ظهور اسلام و تشکیل جامعه اسلامی است می گویند: آنچه دو قرن بعد از ظهور اسلام و بعثت پیامبر اکرم در جامعه اسلامی پدید آمد، نوع خاصی از حیات تعقلی است که از آن به حیات فلسفی باید نام برد که ترجمه آثار یونانی آغاز شد گرچه در آن محدود و محصور نگردید بلکه گذشته از شکوفا کردن مسائل قبل، ده ها مسأله جدید را که هرگز سابقه نداشت طرح و تبیین گردید. اولین فیلسوف مسلمان که آثار و تألیفات فراوانی دارد و در فهرست ابن ندیم از آن نام برده شده، یعقوب بن اسحاق کندی متوفای ۲۶۰ هجری است.
همچنین در جهان اسلام فلاسفه بزرگی ظهور کرده که از آن جمله، ابن رشد، فارابی، بوعلی سینا، ابوریحان بیرونی، شیخ اشراق، خواجه نصیر طوسی و صدرالمتألهین است که هر یک روش فلسفی خاص داشتند و در رأس یک مکتب فلسفی قرار دارند، وگرنه تعداد کسانی که به عنوان پیروان آن مکاتب فلسفی هستند بسیار بیش تر از این هاست.
فلسفه از دو نظر جزء علوم اسلامی شمرده می شود: برابر گفته برخی از بزرگان در کلمات پیشوایان دین بخصوص امیرمومنان و حضرت ثامن الائمه، ذخایر بی کران درباره الهیات بیان شده که عمیق ترین تفکرات فلسفی در آن ها وجود دارد و مایه های اندیشه عقل و فلسفی را در جامعه اسلامی تامین می کند.
فلسفه به عنوان یک رشته خاص توسط مسلمانان به اوج و شکوفایی خود رسیده و ده ها مساله جدید فلسفی توسط حکمای بزرگ مسلمان طرح و تثبیت شده است.  بنابراین فلسفه جزء عزیزترین علوم اسلامی محسوب می شود.
 

جایگاه فلسفه در متون دینی
برخی از بزرگان حکمت درباره جایگاه فلسفه در متون دینی گفته اند: عامل اصلی و مؤثر در پدید آمدن تفکر فلسفی و عقلی و بقای آن ذخایر علمی است که در کلمات پیشوایان دین وجود دارد، برای روشن شدن این مسأله کافی است که ذخایر علمی اهل بیت (علیهم السلام) را با کتب فلسفی که به مرور زمان نوشته شده مقایسه کرد، آن گاه معلوم خواهد شد که روز به روز فلسفه به ذخایر علمی نام برده نزدیک شده تا در قرن یازده هجری تاحد زیادی به همدیگر منطبق شده و فاصله ای جز اختلاف تعبیر در میان باقی نمانده است.
با دقت در این کلام که توسط یکی از کارشناسان بزرگ فلسفه و متون دینی (قرآن و روایات) اظهار شده جایگاه فلسفه و اندیشه عقل در متون دینی به روشنی معلوم خواهد شد. بی تردید ظرافت، دقت و موشکافی های که در فلسفه اسلامی وجود دارد به خصوص در الهیات بالمعنی الاخص، هرگز در فلسفه های غیراسلامی نمی توان یافت، و هر کسی که ره آورد فکری و فلسفه حکمای بزرگ مسلمان بخصوص حکمت متعالیه را با اندیشه های فلسفی و فلسفه غیر اسلامی مقایسه نماید بدین حقیقت پی خواهد برد.
موضوع فلسفه در جریان تاریخ تغییر فراوان کرده است. فلسفه در دوران باستان «علم علوم» بود و جامع کل معارف بشری و گردآوری کلیه دانستی های انسان در زمینه های مختلف به شمار می رفت. یک فیلسوف کسی بود که به تمام رشته های علوم آن زمان آشنایی داشت و در همه زمینه ها صاحب نظر بود. ولی در جریان تکامل جامعه پراتیک و عمل بشری بیشتر و عمیق تر شد. رازهای جهان پیرامون بیشتر گشوده شد، دانستنی ها متنوع  تر و ژرف تر و علم غنی تر و پر دامنه تر شد. نخست فیزیک و شیمی و طبیعیات و غیره و پس از آن علوم اجتماعی نیز که دیرزمانی همراه جدایی ناپذیر فلسفه شمرده می شد هر یک به مثابه دانش مستقل و جداگانه ای (اقتصاد، زبان شناسی، جامعه شناسی) جدا شدند. ولی درست از آن جا که فلسفه جمع ساده ریاضی و گرد آوری این علوم در کنار هم نبود پس از این جدا شدن ها و مستقل شدن ها به هیچ تبدیل نشد و از بین نرفت. برعکس هرچه این تجزیه عمیق تر صورت می گرفت و علوم مشخصه جدا می شد ـ درست مثل آن که از بند حشو و زوائد رها شود.
 

همین واقعیت که فلسفه از دیرترین دوران های تمدن باستانی و حتی قبل از دانش هایی نظیر فیزیک و زیست شناسی و زمین شناسی پدید آمده نشانی از نیاز انسان به آن و اهمیت آن در حیات معنوی بشر است. اگرچه همواره نقش فلسفه در جامعه روشن نبوده است ولی چه بسا که کردار، پندار و رفتار ما، احساسات ما و سراسر زندگی ما تحت تأثیر اندیشه های معین فلسفی و جهان بینی مربوطه جریان یافته است. این تأثیر امروزه پیدا و نیرومند است. هر مساله جدی را که در نظر آوریم از مسائل سیاسی، دولت ها، احزاب، مبارزه طبقات و گروه ها گرفته تا مسائلی درباره چگونگی پیدایش سیارات و آنچه در گیتی و در زمین می گذرد یا درباره سرشت و سرنوشت انسان پاسخ به این ها به میزان زیادی وابسته بدان است که جهان را چگونه می بینیم، چه دید عمومی از این دنیا و آنچه در آن می گذرد داریم و از چه پایگاه فلسفی به آن ها می نگریم. نه فقط پاسخ به مسائل و راه حل آن ها بلکه شیوه برخورد با آن ها و نحوه طرح آن ها نیز وابسته است.
برخورد با فلسفه به مثابه یک علم نشان می دهد که فلسفه از آن جا که عام ترین قانون های جهان را مطالعه می کند به مثابه مدخل اسلوبی بر علوم یا متدلوژی عام همه علوم اعم از دانش های طبیعی و اجتماعی جایی بسیار مهم و ضروری دارد.
یک ویژگی عمده موضوعات فلسفی ابدی و همیشگی بودن شان است. یعنی همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و  
فلسفه، مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبه ای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند. به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیست شناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی می پردازد. ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار می گیرد؛ به عبارت دیگر در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح می شد. به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه می گوید: فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند.
یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعدادهای عقلی و فکری است که انسان را قادر می سازند تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهند و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرند.
فلسفه در پی دستیابی به بنیادی ترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف می کند:
فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است.
فلسفه همواره از روزهای آغازین پیدایش خود، دانشی مقدس و فرابشری تلقی می شد و آن را علمی الهی می دانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی می گوید: فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی.
مارکس، هگل را پایان فلسفه می داند. سپس می گوید: فیلسوفان همه در جهت تفسیر جهان گام بر داشته اند. اما مساله بر سر تغییر آن است. از یک دیدگاه، به نظر می رسد با این جمله مارکس تکلیف فلسفه معلوم شده است. از نظر این دیدگاه در عصر حاضر باید به فکر تغییر جهان بود و نه تفسیر آن.
 

ارسال نظر

ارسال نظر

5/5 0 0 0